شبها
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 12:18
شبها شب که میرسه، همین که چراغها روشن میشن و آسمون تاریک گریههای منم آغاز میشه. نمیدونم چطوری میشه اینقدر اشک داشت و تموم نشن. بیپناهترینم. آدمها هستن و نیستن. از دیروز فکر میکنم چقدر دلم برای بابای بچگیهام تنگ شده. دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده. از همه بریدم. از خودم بریدم. هیچکس...
یک گوله کاموای در هم پیچیده
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 12:18
یک گوله کاموای در هم پیچیده اینجا توی تاریکی نشستم و منتظرم برق بیاد. ناهار و شام دیشب نخوردم. رفتم توی اسنپفود تا یه چیزی بگیرم و فقط تونستم به همهچیز زل بزنم و گریه کنم. امروز از یه جایی که رزومه فرستاده بودن ایمیل دادن. نوشته بود برای تدریس توی اونجا نباید حجاب داشت چون نباید فهمید ایرانی قرار...
-
تاریخ: 1401/12/16 ساعت: 16:21
توی گرما با ماسک روی صورتم در حالی که وسط خیابونها داریم از مدرسه برمیگردیم با بلندترین صدای ممکن ادل گوش میدم و فکر میکنم دیگه توی کلاس درس دانشآموز نیستم و بعد از دوازده سال همچنان زنده موندم. خب، راستش دلم واقعا تنگ میشه.Adblock test (Why?)