خرید بک لینک

درباره سایت

بوی خورشید

امکانات وب

شب‌ها

شب که می‌رسه، همین که چراغ‌ها روشن می‌شن و آسمون تاریک گریه‌های منم آغاز می‌شه. نمی‌دونم چطوری می‌شه این‌قدر اشک داشت و تموم نشن. بی‌پناه‌ترینم. آدم‌ها هستن و نیستن. از دیروز فکر می‌کنم چقدر دلم برای بابای بچگی‌‌هام تنگ شده. دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده. از همه بریدم. از خودم بریدم. هیچکس رو ندارم. اشک‌هام تنها چیزی‌ان که دارم. باید درس بخونم. کار پیدا نمی‌کنم و از بس دنبال کار گشتم و نشده دلم می‌خواد بمیرم. دلم می‌خواد بکَنم. برم و دور شم. از این شهر برم. جایی که کسی اسمم رو ندونه. قلبم خیلی شکسته. فکر می‌کنم اگر تا آخر عمرم تنها بمونم چی؟ اگر کسی هیچ‌وقت دوستم نداشته باشه چی؟ همش التماس خدا رو می‌کنم فقط یه اتفاق خوب بیوفته که بفهمم هست. دلم نمی‌خواد انقد بد بشم که خدا هم نداشته باشم. فکر اینکه هیچ‌وقت حالم خوب نشه، هیچ‌وقت نخندم و همیشه تنها بمونم داره دیوونه‌م می‌کنه. ظهر موقع شنیدن یه آهنگی زدم زیر گریه چون یادم آورد یه وقتی گوشش می‌دادم و ذوق زندگی داشتم. خیلی دلم شکسته. هیچ‌کس دستم رو نمی‌گیره از این چاهی که دارم غرق می‌شم توش بکشه بیرون. از اشک ریختن و این همه نشدن و این همه تنهایی و پناه نداشتن خسته‌ام..‌. خیلی خسته.

برچسب: نویسنده: اشکان شریفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:18

صفحه بندی