خرید بک لینک

درباره سایت

بوی خورشید

امکانات وب

یک گوله کاموای در هم پیچیده

اینجا توی تاریکی نشستم و منتظرم برق بیاد. ناهار و شام دیشب نخوردم. رفتم توی اسنپ‌فود تا یه چیزی بگیرم و فقط تونستم به همه‌چیز زل بزنم و گریه‌ کنم. امروز از یه جایی که رزومه فرستاده بودن ایمیل دادن. نوشته بود برای تدریس توی اونجا نباید حجاب داشت چون نباید فهمید ایرانی قراره بهشون درس بده. یه دور اونجا گریه کردم چون من با تمام وجودم نیاز به پول و کار دارم اما نمی‌خوام توش چنین چیزی وجود داشته باشه. رفتم برای دوستام بنویسم: «تنهایی. تنهایی زیاد. نتونستن، نشدن، درموندگی.» اما نفرستادمش. توی این لحظه که یه لیوان قهوه داغ جلومه و انگار دارم با نابود کردن معده‌م جلو می‌رم دلم می‌خواست پولدار بودم. نه خیلی خیلی پولدار. اون‌قدری پول داشتم که هر چیزی خواستم رو بخرم. هر غذایی که دوست داشتم. با خونواده لج کردم. دیگه ازشون پول نمی‌گیرم. کار هم پیدا نمی‌کنم. کلافه‌ام. گرمه. دلم می‌خواد آزاد باشم و یک‌جایی خارج از این شهر و پول داشته باشم. همین.

برچسب: نویسنده: اشکان شریفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:18

صفحه بندی