شبها شب که میرسه، همین که چراغها روشن میشن و آسمون تاریک گریههای منم آغاز میشه. نمیدونم چطوری میشه اینقدر اشک داشت و تموم نشن. بیپناهترینم. آدمها هستن و نیستن. از دیروز فکر میکنم چقدر دلم برای بابای بچگیهام تنگ شده. دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده. از همه بریدم. از خودم بریدم. هیچکس رو ندارم. اشکهام تنها چیزیان که دارم. باید درس بخونم. کار پیدا نمیکنم و از بس دنبال کار گشتم و نشده دلم میخواد بمیرم. دلم میخواد بکَنم. برم و دور شم. از این شهر برم. جایی که کسی اسمم رو ندونه.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: اشکان شریفی
تاريخ: جمعه
23 مرداد
1405 ساعت: 12:18